این شعر ترجمه ای است از یک شاعر کردستان عراق به نام " قباد جلی زاده" که زحمت ترجمه اش را دوست خوبم ، دوست شاعرم " سیاوش کریم زاده" کشیده است.
بی نهایت از او ممنونم و این اجازه را به خودم میدهم که اسمش را بگذارم مثلن "همسفر". شما میتوانید هر اسمی برایش بگذارید.
و قبل از شعر به دو دوست شاعرم "محمد شکوری" و" فرزانه طباطبایی" ازدواجشان را از ته قلبم تبریک میگویم و آرزوی عشق ابدی برایشان دارم.
همسفر!
تو هیچ وقت نشده ، هیچ وقت نخواسته ای به " شیخ الله " سری بزنی
از یک عرب آواره بپرسی
عمو! تو قبلن چه کاره بودی؟
او هم برگردد و با یک خنده ی زهرآلود بگوید
من کمانچه نواز بودم.
نه همسفر!
تو هیچ وقت نشده ،
هیچ وقت نخواسته ای لخت و عور رو به آینه بایستی و خودت را به جسم لخت خودت تعارف کنی.
تو هیچ وقت نشده ، هیچ وقت جسارت نکرده ای به دوست دختر شرمناکت بگویی لرزش سینه ات بزرگترین زلزله است.
تو هیچ وقت نشده ،
هیچ وقت جسارت نکرده ای از تفنگ روی دوشت خدا حافظی کنی و بگویی
خداحافظ ، من به باغستانهای سینه سفر میکنم
ملت!
من پستان را بیشتر از کردستان دوست دارم.
زشت است.
آخ کردستان!
چه جوانها را پیر نکردی.
