تبليغاتX
املايم مشكل دارد

 

روزنوشت هزارویک شب به روز است.

 

تصور آمدن دزد همیشه برای من همراه بود با تنگی نفس و در نیامدن صدایم برای کمک خواستن و فریاد زدن... تا آن روز که باران می بارید و چک چک قطراتش روی حلب شیروانی حال میداد برای خوابیدن. من تازه داشت خوابم میبرد یا خوابم برده بود که سر و صدای توی اتاق پذیرایی بیدارم میکند مجبورم میکند به طرف صدا بروم. درست دم در اتاق می ایستم و چشمهایم را میمالم. مرد با نگاه خسته اش به طرفم می آید، مقداری از اثاثیه گوشه ای از اتاق جمع شده، من عصبانی میشوم از اینکه یک نفر خواب مرا به هم زده. مرد اما دستش را به طرف من دراز میکند، من سرم را می خارانم کمی فکر میکنم. چیزی انگار روی گلویم مانده باشد گلویم را فشار می دهد و مجبورم میکند دستش را بگیرم و سخت تکان بدهم ، چیزی که همیشه در مواقع حساس مهارم میکرد و نمیگذاشت پا را فرا تر از حریم اخلاقی ام بگذارم. همان چیز مجبورم میکند دستش را زیاد منتظر نگذارم و مرد فقط نگاهم میکند. بعد به طرف یخچال میروم و شیشه ی ویسکی را از یخچال بر میدارم و کمی هم کالباس و ماست و نوشابه، بعد میروم سراغ بوفه و از دسته ی شش تایی گیلاسهای توی آن دو تا بر میدارم و می آیم توی پذیرایی. مرد منتظرم نشسته بود. کمی برای هر دویمان میریزم . گیلاسهایمان را به هم میزنم و نمیگوییم "به سلامتی"، بعد کمی نوشابه میخورم روی ویسکی(من اینطور راحت ترم، مرد را نمیدانم) از همه ی مزه ها مقداری می خورد و گیلاسش هنوز توی دستش مانده. بالاخره می گذاردش روی میز و من به طرف ضبط صوت می روم و روشنش میکنم. گیلاسهای بعدی را به همان ترتیب، بالا میرویم و مرد همچنان تردید دارد کدام مزه بعد از ویسکی بیشتر میچسبد، و "شماعی زاده" می خواند که "جلّ الخالق" و من به بزرگی خدا فکر میکنم و اینکه چهره ای دوست داشتنی دارد مرد. سیگاری میگیرانیم و فکر میکنیم. من به بزرگی خدا فکر میکنم لا به لای " جلّ الخالق" و اینکه شاید دوستان خوبی برای هم شویم من و مرد، و مرد چشمهایش را بسته. سیگارها با تمام این فکرها تمام میشود و بعد ممطمئنن باید میرقصیدیم. بلند میشوم و دست مرد را میگیرم.مرد انگار که بخواهد بگوید بلد نیستم به خدا نگاهم میکند. بلندش میکنم و می رقصیم. دروغ می گفت به خدا، بلد بود، و می رقصیم. دستها و سینه ها را میلرزانیم و بندری میزنیم و میرقصیم. فضای اتاق برای رقص کم می آید، می رقصیم و به حیاط میرویم، می رقصیم و به خیابان میرویم، هر دو میرویم، هر دو میرقصیم. مرد با وسواس خاصی میرقصد، خیابان "جلّ الخالق" پخش میکند، لامپهای رنگی زیر باران بندری می رقصند؛ ما هم میرقصیم. مرد نگاهم میکند، من هم نگاهش میکنم. مرد مرا در آغوش میگیرد و میبوسد،من هم میبوسمش. مرد به طرف انتهای خیابان راه می افتد، نگاهش میکنم تا به ته خیابان برسد. بعد به خانه بر می گردم و سیگار دیگری میگیرانم و به مرد فکر میکنم و اینکه دوستان خوبی برای هم میشویم من و مرد.

محمود خلعتبری 30/6/83 شهسوار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمود خلعتبری  | 

اولين نشاء برنج را كه فرو كند توي آن همه آب و گِل,حنا دختري ميشود توي مزرعه و درست همان زمان آسمان ميتپد و مادر اشكهايش را پنهان ميكند پشت پوست كنده هاي پياز و براي بد بختي اش شايد اشك ميريزد,كسي چه ميداند, شايد هم پياز اشكش را در آورده و من غرق ميشوم توي هشت سالگي ام كه مادر سر من غر ميزند مشقاتو بنويس بچه,اصلا اون تلويزيون لكنته رو خاموشش كن.

و من جوابش را نميدهم.حال ندارم...نميشنوم...شايد هم...آخر ميدانيد...؟ قطار اين صفحه همين الان راه افتاد. مادر كتلت درست كرده براي توي راه.پدر اما سالها قبل مرده بود,همان روز كه دريا وحشي شده بود و عربده ميكشيد.شايد به خاطر پدر بود,شايد هم مزه ي كتلت مادر كه لاي دندان پدر مانده بود دريا را وادار كرد او را ببلعد و تفاله اش را يك بهارتُف كند كنار ساحل.مادر همان روز صد سال پير تر شد با سبزه هاي صورتش كه به برنجهاي دو طرف همين ريل ميزند.برنجهاي همين ريل كه حنا دختري بود توي مزرعه و نميدانم اين چندمين نشاء برنج است كه فرو ميكند توي آن همه آب و گِل و آواز غمناكش را سرمي دهد لابه لاي سر و صداي جيرجيركها.نميشنوم...يعني سوت قطار اجازه نميدهد بشنوم چه ميخواند. گفتم كه... قطار مدتي است راه افتاده,و اين ريزعلي,اين دهقان فداكار,شايد سال بعد ندود با پيراهني شعله ور توي دستش. حنا اما به اين حرفها كاري ندارد,آوازش را ميخواند و نشاء ميكند آن همه آب و گِل را و غرق ميشود توي آن.

دست و پا ميزند شايد...كمك ميخواهد شايد...موج بالا مي آيد و او پايين.موج ميخوابد و او بالا. به كتلت مادر فكر ميكند شايد كه ديگر شور شده با اين همه دريا. عضلاتش ديگر توان حركت ندارند,آخرين توانش را سر فريادي گذاشته بود جواب نداشت. دريا كه ديوانه ميشود,كسي نمي آيد صداي ماهي گير را بشنود و به فريادش برسد. و او محكوم بود كه تشنه نميريد.

و مادر اشك ريخت, و مادر پياز نداشت آن روز كه دور گريه اش بپيچد, و مادرصد سال پير تر شد همان روز. حنا اما هنوز ميتواند, جوان است و زيبا, كاري و كدبانو.اين درست كه شوهرش غيرت نداشت و لياقت. اين را همه ميگفتند. مرد كه شلوارش دوتا شه يا هوو مياره سر زنش يا معتاد ميشه.

شلوارش دو تا نشده بود,هوو نياورده بود سرحنا هيچ وقت. ولي اين درد بي پير, هيچ كاريش نميشد كرد. سر به نميدانم كجا گذاشته بود و هر از گاهي پيدايش ميشد و خرج دوايش را ميگرفت. و حنا دختري بود توي مزرعه كه هنوز خاطرخواه كم نداشت. ولي بايد طلاقش را ميگرفت اول يا نه؟ بايد شوهرش ميمرد يا نه؟ بايد عده اش تمام ميشد يا نه؟ و تمام اينها مساله ساز بود.اين درد بي پير, اين درد سگ مصب . و تمام اين همه درد را توي دلش ميريزد.

           گريه كن حنا, گريه كن, آرامتر ميشوي.اين طور خودت را پير ميكني.گريه كن حنا... حنا.... حنا...

و او كمر راست ميكند و دست گِل آلودش را بر پيشاني ميكشد و دوباره همان آب, همان گِل, دوباره همان آواز. كاش مي شنيدمش. كاش اين قطار سوت نميكشيد. ولي ميكشد و قطار, كند اما پر سر و صدا مي ماند و مادر انگشتش را ميبرد و فحش ميدهد به روزگار كه پدرش را در آورد, كه بيوه اش كرد , كه سر جواني صد سال پير تر شد, كه يادگار عشقش,يادگار ساحل حالا بايد كيلومترها دور تر درس بخواند و هرازگاهي هم كه مي آيد سرش اينطور لاي هشت سالگي اش باشد... و قطار بالاخره مي ايستد...

يعني فكرش هم را نميكرد ريزعلي كه قطار بايستد و او فداكار نشود, كه او اسمش با هشت سالگي مان گره نخورد, كه اين كتاب فريادش نزند. تازه آماده كرده بود خودش را كه قطار را از خطر ريزش كوه نجات بدهد. پيراهنش را نفت زده بود و شعله ور كه فقط داغ پيراهنش برايش ماند.

                  آخر, اين جاده كوهي ندارد كه به خاطرش قهرمان شوي ريزعلي!

كسي از كوپه بيرون ميپرد و صدايش را لابه لاي  بوي پياز ول ميكند: چي شده داداش؟

مادر تلويزيون را خاموش ميكند و واريس از تلويزيون به انگشتانش ميدود و توي رگهايش شناور ميشود و به پاهايش ميرسد. پايش را ميمالد و فحش ميدهد به اين درد بي پير. اشكهايش را پاك ميكند و انگشتش را زير آب ميگيرد و كسي جواب ميدهد كه چيزي زير قطار رفته. سگي, جانوري شايد. چه ميدانم, شايد هم باز كسي خودش را كشته. عاشقي, معتادي, چيزي.

                                                                  

                                                                                 محمود خلعتبري 23/2/1383 تبريز

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمود خلعتبری  | 

گرم بود هنوز, نبض ولي نداشت.انگار نه انگار كه همين چند دقيقه قبل قرار بود بزند زير گوشم با همين دستها. خودم را جمع كرده بودم كه ديدم افتاد. اولش فكر مي كنم ادا در مي آورد. بعد تازه يادم مي آيد كه قلبش ناراحت است. دشتهايش را ميگيرم. گرم است ولي نبض نه , قلبش دريغ از يك ضربه حتا.داد ميزنم و كمك ميخواهم... گريه ميكنم... اين طرف و آن طرف ميدوم و فرياد ميزنم.نميدانم بايد چكار كنم كه تلفن را ميبينم و ياد اورژانس مي افتم.

چند دقيقه بعد آمبولانس با آژير وحشتناكش ته دل آدم را خالي ميكند. هميشه بدم مي آمد از اين آژير. آدم بدون اينكه دست خودش باشد گريه اش ميگيرد , مخصوصا اگر مثل حالا اعصابش خراب باشد.

گريه ميكنم و توي سر خودم ميزنم. داد و فرياد راه مي اندازم. پرستار سعي ميكند آرامم كند,ولي فايده ندارد. مادر سر زا رفته بود و پدر برايم مادري كرد و بزرگم كرد. اين پدر بود حتا با اعصابي خراب . اين پدرم بود حتا گهگاهي داد اگر ميزد و همين چند ساعت قبل قرار بود بزند زير گوش من كه سيگار ميكشيدم. مدتهاست سيگار ميكشم و كسي نميداند. امروز اما پدر ديد و خواست بزند زير گوشم كه افتاد. ديگر كسي را غير او نداشتم. تمام تلاشهاي دكتر ها بي فايده است وقتي عزراييل پشت در خانه ات باشد و بود و پشت سر هم در ميزد. در را كه باز كنم كسي پشت در نيست, تلفن اما زنگ ميزند,هي زنگ ميزند و صداي دو رگه اي از آن طرف دعوتم ميكند براي شناختن كسي يا چيزي بروم.

دلم مثل سير و سركه ميجوشد. پايم را روي پدال گاز فشار ميدهم و به سمت آدرسي ميروم كه مرد به من داد با صداي دو رگه اش كه يك نفر ميپرد جلوي ماشين. ترمز ميكنم, فايده ندارد, پرت ميشود روي شيشه ي جلو و به كناري مي افتد. ترسيده ام. خدايا چقدر بد بياري, نكند مرده باشد...؟ پياده ميشوم, دستم را روي قلبش ميگذارم, نميزند. ميخواهم فرار كنم كه صورتش را ميبينم, يك طرف صورتش قابل شناسايي نيست, نيمرخش ولي پدر است با همان صورت مهربان . اخم اما ندارد. حتا ميشود گفت لبخندي هم روي نيمرخ لبش هست.

بايد گريه كنم, شايد راحت شوم... و خيلي سخت است گريه كردن بعضي وقتها؛ شروعش مخصوصا. و من اين شروع را پشت سر ميگذارم. ديگر كسي برايم نمانده كه دلداري ام دهد. خودم مانده ام و خودم. گريه ميكنم , اشكم اما در نمي آيد. ميخواهم ناله كنم, چيزي اما روي گلويم مانده و نميتوانم نفس بكشم . فقط يك لحظه از گلويم كنار ميرود...بعد عزراييل را ميبينم با قد كوتاه و ريش سفيد بلندش كه تا پاهايش ميرسيد. برايم شكلك در مي آورد . دارم فكر ميكنم بزنم زير گوشش يا چاقو را تا دسته فرو كنم توي سينه اش كه موبايلم زنگ ميزند. باز همان صداي دو رگه با لهجه اي كه هر چه فكر ميكنم يادم نمي آيد مال كجاست,دعوتم ميكند براي شناختن كسي يا چيزي بروم.

توي ساختمان آدم احساس خفگي ميكند.آدم را ياد مرگ مي اندازد . انگار اتاقي است كه هر اتفاقي ممكن است برايت بيفتد توي آن با كاشي هاي سفيدش. زماني مي فهمم اينجا سردخانه است كه او با صداي دو رگه اش، با لهجه اي كه نميدانم مال كجاست , با موهاي جوگندمي و قد بلند و اندام لاغرش ـ درست شبيه ميت ـ , كشويي را كشيد و جنازه اي را نشانم داد. پدر بود با صورتي كبود و شكمي بر آمده, ميگفتند دريا پسش آورده . رفته بود شنا و شايد همينطور كه جلو ميرود, ماهيچه اش ميگيرد و ديگر نميتواند ادامه دهد يا زير پايش خالي ميشود و بعد هر چه دست و پا ميزند , هر چه داد ميزند, كسي به فريادش نميرسد و محكوم ميشود به خوردن كلي آب دريا كه حتا يك قطره اش هم حال آدم را به هم ميزند... و بعدها‌, چند روز بعد مثلا , جنازه اش را چند كيلومتر آنطرف تر پس گرفته بود ساحل.

به هر حال اين پدر بود, اينبار با چهره اي كه عصباني نبود. خيلي راحت به خواب رفته بود, حتا خروپف هم نميكرد با اينكه طاقباز خوابيده بود.

بايد گريه كنم, توان گريه اما ندارم به خدا. بهت زده ام,باورم نميشود پدر... نه, اين باور كردني نيست. يكي ميزنم توي گوشم و خواب نيستم . سيگاري ميگيرانم و منتظرم پدر بلند شود و بزند زير گوشم. نميزند اما و من باور ميكنم كه...ديگر نميتوانم, مرا از اينجا ببريد, نميتوانم بمانم... مرا ببريد. سيگار بعدي را كه ميگيرانم دستي بالا ميرود و نيمرخ چپم ميسوزد بدون اينكه فرصت داشته باشم خودم را جمع كنم . بعد چند نفر با قد كوتاه و ريشي كه تا پاهايشان ميرسد روبه رويم اينطرف و آنطرف ميروند و با لهجه اي ناشناخته حرف ميزنند و برايم شكلك در مي آورند. لبخندي موذيانه روي نيمرخشان است...آرام دستم دستم را توي جيب شلوارم ميكنم و دنبال چيزي ميگردم. خيلي آرام.

فردا همان صداي دورگه با لهجه ي آشنا , همان ميت ,‌ خبرم ميكند چاقو خورده اش را پس بگيرم.

ديگر توانش را ندارم...با قدي كوتاه و ريشي بلند اينطرف و آنطرف ميرود...باورم نميشود با قدي كوتاه و ريشي بلند شكلك در مي آورد...خسته شده ام به خدا با قدي كوتاه و ريشي بلند خسته شده ام به خدا...

محمود خلعتبري 8/5/82 13 شهسوار

توضیح: این داستان قبلن توی وبلاگ قبلی ام بود و من نظراتی که آنجا نوشته شده بود را به اینجا انتقال دادم...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمود خلعتبری  |