گلدان طاقچه را بگذار رو به کوههای شهری که در برت گرفته است.
هواشناسی اینجا را با غبار صبحگاهی پیش بینی کرد
ساعت از عصر هم گذشته، غبار اما نه
آنجا که تو هستی را نمی دانم
توی این غبار اما دلیلی برای باز کردن پنجره نیست
دلیلی برای قدم زدن
دلیلی برای رد شدن دختری با مانتوی سفید از پیاده روهای غبار گرفته اش
حالا گرد و غبار صبحگاهی به کنار،چهار راه ها را بسته اند
سر هر چهار راه چهره ها ی عبوس
سر هر چهار راه ایست بازرسی
سر هر چهار راه زندانی است پر از تمام دختران جهان با مانتوی سفید
آنجا که تو هستی را نمی دانم
مانتوی سفیدت را اما بگذار توی گنجه
یا
خاکش کن
یا
آتشش بزن
بی مانتوی سفید هم دوستت دارم.
محمود خلعتبری ۲۱/۳/۸۶ تبریز
