نامه به مازیار...
سلام مازیار عزیز و بقیه ی عزیز...
و اما بعد( نه به شیوه ی نامه های اعراب عزیز که اول نامه همین را می نوشتند و آن خانم هم توی افسانه ی سه برادر آن عبارت نامه ی قبلی را دکلمه میکرد، که به شیوه ی خودم، واما بعد...)
در مورد جایگاه مخاطب توی شعر ما:
1- سر خودمان را که نمیشود گول بمالیم که... ما اگر برایمان مخاطب مهم نبود که بیجا میکردیم توی وبلاگمان شعر بگذاریم و بعد که به فرض و کلی هم به فرض گذاشتیم ، نمی آمدیم "نظر بدهید" را فعال کنیم و تازه این همه کار را بکنیم و بعد توی وبلاگهای دیگر پیام بگذاریم که " با شعری از خودم به روزم، لطفن نظر بدهید..." یا اگر مهم نبود این مخاطب لعنتی که اصلن می امدیم و " برای دل خودمان" شعر میگفتیم و میشدیم این عبارت مزخرف گلاب به رویتان " من مرثیه گوی دل دیوانه ی خویشم".
لابد دلمان مخاطب میخواهد که می آییم و هنرمان را که حالا اینجا ادبیات است برای این و آن می خوانیم دیگر...
2- ولی حالا اینجا یک قضیه پیش می آید و آن هم نحوه ی اجرای این امر خطیر است... آقا یا خانم یا هرمافرودیت محترم، واقعیتش این است که مخاطب عام توی سال 1385 زیاد با شعر ما حال نمی کند هیچ، خیلی ها حتا اینها را شعر نمیدانند. مثلن 2 هفته قبل ما را با هزار زور و بلا و مصیبت و دستمال و کلینکس آمدند و بردند به یک انجمن شعر توي دانشکده ی ادبیات و فلسفه دانشگاه تبریز...
( اینها را میگویم که ببینید من بیچاره اینجا دارم چه پوستی میکنم و چطوری...سانسور)
آقایی که شما باشید ( به قول تیرداد) آخرش کار به جایی کشید که اکثریت سالن متفق القول بودند که نیما اصلن گلاب به روی همه میل فرمودند که آمدند و انگشت کردند به شعر یک میلیون و صد و بیست و پنج هزارو دویست و چهل و هشت ساله ی این مملکت ( حالا شما هم گیر نده که کل عمر زمین اینقدر نیست) بعد از کلی چانه زدن و زجه زدن و توی سر خود و دیگران زدن ما، علمای عزیز لطف کردند و منت سر ما گذاشتند و حالا بیشتر به احترام مرده ی نیما گفتند که حالا ما با نیما هم کاری نداریم ، ولی با این پیروانِ ( سانسور) (سانسور) و.... مشکل داریم که می آیند و هر مزخرفی را که مینویسند اسمش را میگذارند شعر. ما هم گفتیم تکبیر و همرهان اشک بریختند و عربده زدندی ( خودت میدانی که چه... پس سانسور)
3- بیبین، یک قسمت این ماجرا به خودمان بر میگردد... یعنی مای روشنفکر شاعر... به قول تو ما تا قبل از انقلاب خوب داشتیم پیش می آمدیم... مردم ما شاملو و فروغ و اخوان میخواندند... لا اقلش قبول میکردند اینهایی که میخوانند شعر است لامصب... یعنی ما تا آن موقع مخاطب بالا تر از عام ( نمیگویم خاص) زیاد داشتیم...مخاطب سانتی مانتال هم که مهدی سهیلی خودش را میخواند... تازه شب شعر و کتاب و جُنگ و مجله هم تا دلت بخواهد.
این داستان ادامه پیدا میکند تا می آید و انقلاب میشود... باز هم اوضاع خوب بود... بعد جنگ شروع میشود، بعد سال شصت و همان دور و بر می آید ، بعد مردم کتابهایشان را دفن میکنند ، بعد بعضی ها دیگر نبودند، بعد گرانی ، بعد تورم، بعد هنوز کتاب درست و حسابی چاپ نمیشود، بعد ماجراهای حول محور واجبی... تو نگاه کن این همه مصیبت توی مدت چند سال؟ کمتر از بیست سال سر مردم می آید... بابا اینها؛ بدبختها از خروس خوان تا بوق سگ دنبال یک لقمه نان بودند و حتا وقت نداشتند به خالی بودن جای حلال بعد از کلمه ی نان فکر کنند چه برسد که بیایند و شعر بخوانند اگر هم وقت داشتند ، با یک سری تجربیات تاریخی طرف بودند که یک ترس مبهم از کتاب و کتابخوانی را توی ناخودآگاهشان کاشته بود و این ترس مال ده یا بیست سال گذشته شان نبود... صحبتِ ترسِ یکی دو هزار سال است که توی ژنشان رفت و همین طور نسل به نسل منتقل شد.(من فکر میکنم نحوه ی وراثتش اتوزومال دومینانت "غیر وابسته به جنس غالب" بود)
تا زد و رسید به دوره ی خاتمی...
حالا مردم کمی اوضاعشان میرفت که فرق بکند... فکرش را بکن... این همه کتاب چاپ شد، روزنامه این همه، صف برای روزنامه این هوا( دو تا دستت را از هم باز کن،آها... همین هوا) ملت داشتند دوباره شروع میکردند به خواندن، لااقل جوانتر ها شروع کرده بودند و اگر همینجوری پیش میرفت اوضاع خیلی خوب میشد... ولی کوی دانشگاه و بگیر و ببند و روزنامه های بسته و دعوا و زد و خورد و انتخابات و... گرانی هم که همیشه مثل بند تونبان به این ملت آویزان بود...
دوباره همان ترس تاریخی، دوباره همان ترس لعنتی...
3- حالا توی تمام این مدت روشنفکر و هنرمند ما کجا بود؟
میگویم... آخر او هم تقصیر نداشت... نمیتوانست منتظر بماند تا مردم برسند... او داشت کار خودش را میکرد، میخواند، به کشف میرسید، فرمهای جدید، تجربیات نو، مخاطب اما توی صف نان و قند و شکر و روغن کوپنی مانده بود...
جالب است که حتا توی آن چند سال خاتمی، روشنفکر و شاعر ما یک نگاه کوچک به پشت سرش نکرد و عوضش با شعر دهه ی هفتاد گفت گور بابای مخاطب... حالا شاعر کی بود؟ خود ما...
حالا شاعر هی میرود، مخاطب یک گام به جلو دارد، شصت تا به عقب...
4-اشکال کار این وسط کجا بود؟ حالا باید چه بکنیم؟
این همه فک زدم تا به اینجا برسم...
ما داریم زبان خودمان را ساده میکنیم، خیلی ساده، ما داریم کتاب دست مخاطب میدهیم، میکشیمش پله پله تاتی تاتی بالا...
ولی مازیار عزیز و همه ی گرامی ها، این مخاطب لعنتی دوست داشتنی قبلش باید قبول کند که شعر بدون وزن و قافیه هم شعر هست...
ما اگر واقعن برایمان مهم است باید از پایه شروع کنیم و به این مخاطب عزیز تاریخ بگوییم.
ببینید، ما الان یک عالمه پسر و دختر دم بخت داریم با کلی چُسناله های عاشقانه که دارند مریم حیدرزاده و فهیمه رحیمی میخوانند... خوب... اینها قدم اول را برداشتند... خواندن را شروع کردند... قدم دوم را ما باید برداریم...این میل به مطالعه و این سانتی مانتالیسم را بگیریم و بکشیمش بالاتر... کتابهای بهتر بدهیم دستشان...شعرهای ساده شده از نظر زبانی خودمان را بدهیم دستشان... اینها را بکشیم وسط... همین کاری که ما با نیما میکنیم اینها را هم بیاریم تویش... کار ساده ای هم هست... هر کی از ما سه چهار نفر دور و بر خودش را بکشد بالا و آن سه چهار نفر هم همینطور...
و نکته ی دیگر اینکه به قول خود تو- مازیار- مملکت به دکتر و مهندس و راننده و وکیل و کارگر و .... هم نیاز دارد... همه که نباید شاعر شوند.
محمود خلعتبری 11 آذر 85 تبریز