تبليغاتX
املايم مشكل دارد

خودكارت را بر ميداري و مينويسي. شعر، داستان يا هر چيزي كه ادبيات باشد و درست همينجا در لحظه ي آفرينش، رابطه ي فرامتني تو با "هزارو يكشب" شكل ميگرد... براي هر چه هم كه بنويسي يك خواسته ي ناخودآگاه و گاه خودآگاه براي ماندن وجاودانگي در تو راه مي افتد،از اندامهايت ميگذرد و پيوندي ميشود بين تو و چند هزار سال قبل از تو و اميدوارانه سالها بعد از تو.

سالها بعد از تو را كاري ندارم كه نديده ام و نخوانده ام و نميدانم و پيشگو نيستم،اما جايي خيلي گذشته تر از هزار سال قبل توي سرزميني كه نميدانم كجاست و شايد همه جاي اين آسيا باشد و شايد يكجايي بين هند وحجاز، "هزارويكشب" اتفاق افتاد...حكايت زني ـ زن مرد بودنش فرقي نميكند اصلن ـ كه براي نمردن قصه گفت هزارويك شبِ تمام ، مادربزرگ ما" شهرزاد". "هزار و يكشب" حكايت گريز از مرگ است ، حكايت عدم قطعيت بخشيدن به واقه اي كه به طرز بيرحمانه اي قطعي مينمود. حكايت قصه گفتن ( شما بخوانيد نوشتن هر چيزي در ژانرهاي ادبيات ) براي نمردن ، براي زنده نگهداشت خيلي آدم ديگر، براي عوض كردن چيزي توي پادشاهي، حاكمي، چيزي...

توی وبگرديهايم خواندم ، يادم نيست كجا، اما خواندم كه اگر سانسوري در كار بود هزار و يكشبي شكل نميگرفت...

... و" شهرزاد" نمرد...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت   توسط محمود خلعتبری  |