از جادوي تو مي آيم
جهان گلوله و سرگردان
پرتاب شدنهاي در تاريخ بيرون آمدنهاي از تفنگ
گلوله اي باغهاي ما را نشانه رفته است و پرتقال نارنجي آرزوهاي ماست توي آن همه بهار
ما بهت زده ي آن همه بوكه هرصبح چشمهايمان را به باغهايي باز ميكند كه معلق نيست اگر ميان رفتن و ماندن
سرگرداني و پيدا شدن
دست كه دراز كنيم
پرنده اي در دستهامان تخم ميگذارد با آواز هم آغوشي اش
گلوله اي پيدايش ميشود در فضاي اطراف با تصوير يك صدا
يك گرما
بعد جاي تمام اينها فضايي است در هم رفته و دوَار
به سمت خودش ميكشد
سمت دنياي آن طرف فضاي روبه روي ما
در هم رفته و دوَار
آسمان خراشها روي پاي ما سبز ميشوند
قد ميكشند
توي فضاي روبه روي ما ميروند درهم رفته و دوَار و دوباره سبز ميشوند و قد ميكشند
گلوله اي فضاي اطراف خودش را گرم مي كند و به عقب مي فرستد
گرم ميكند و جلوتر ها ديوار آسمان خراش است
(خودم يك بار
هزار و صد پرنده را ديدم
آمدند و
به ديوارهايش خوردند و
خودكشي كردند)
با اين همه كسي نگفت آسمان خراشهاي اين شهر بلندند
كسي نگفت دلتنگ باغهاي پرتقال شده ام
تنها گلوله اي ترانه اي را سوت ميزند بي مجاز بي استعاره
سوت ميزند ترانه اي را و معلق ميان دو جاذبه
ـ ديگري جاذبه ي سرد سيمان و آهن
ديگري لهيده ميان ترانه و هوا
دو قدم تنها دو قدم مانده به ديوار ميماند
دري نيست در تمام اين ديوار
دري نيست در تمام فضاي روبه روي ما
تنها دري كه ميماند رو به دنيايي است كه دروازه هايش را بسته به روي پرندگان
پس پياده ميشوي از بالهاشان
و جهان را اين بار از پايين
پايين تر از گلوله اي قدم ميزني كه حالا آغاز جهان است
چشمها را مي بندي و ماشينها تو را نمي بينند
چشمها را مي بندي و ماشينها از تو مي گذرند
تو با جادويت قدم ميزني و آن طرف
ماشينها بوقشان را براي من كوك كرده اند
خودم هزار و صد بار زير چرخهايشان خودكشي كردم
هزاروصد بار تمام مُردم وهر باراز لوله ي تفنگي درآمدم رو به خودم ايستاده گوشه ي ديوار
هر بار پرت شدم در آغوش خودم
عاشق گيسواني شدم كه نداشتم
براي لبهايي عاشقانه ريختم كه يك بار
حتا يك بار نبوسيدمشان بي طعم كافور
بي طعم سيگار
تو اما باور كن گيسوان تو شعر ديگري است
بي مجاز
بي استعاره اي حتا مرا به جهاني ميكشاند پراز پرتقال و هم آغوشي پرندگان
نفهميدن تو كار دست هر دوي ما داد
جايي بين غريزه و تاريكي
ذره ذره هم آغوش سيگارم شدي با سري كه روي شانه ام مانده
عاشقانه ها براي تني سرودم كه هزارو صد بارتمام خودم ديدم زيرچرخهايي خودكشي كرد و
ازلوله ي تفنگ در آمد
از گلوله تا ديوار فضا زياد است براي پر كردن
تو اما نمي آيي
پرنده ها مي آيند و به ديوار ميخورند
نمي فهمي
گلوله چرخ ميزند‘ چرخ ميزند گلوله و نفهميدن تو كار دست ما ميدهد
هزار و صد سال تمام ميرود و شلمچه در تاول دستهاي ما ميسوزد
تكانشان ميدهي
چشمهايي سرخ ميشود و خاك بوي اشك ميگيرد بوي تعفَن
مي خواهم بگويم...
دهانم بسته است گوشه ي همان ديوار
پاهايم معلَق ميان دو جاذبه است
گفتم كه...
دست تكان ميدهي
ذره ذره سيگارم با دستهاي تو مي سوزد
دست تكان ميدهي
شلمچه درخت ميشود توي باغهاي ما
پرنده پرواز ميكند و لابه لاي شاخه هايش تخم ميگذارد
و من به دنيا مي آيم لا به لاي شاخه هايي با بوي كافور
بوي سيگار
گلوله اي نشانه ام رفته است
چشمهايم ميسوزد
تاول ميزنم
گلوله نزديكتر ميشود
گل مي دهم
معلق ميان دو جاذبه مي ماند
گفتم كه...
پرتقال ميشوم
به اسارتم ميبرند
از نامه هايي كه برايت فرستادم
نرسيد
اين همه حرف ميزنم
نمي فهمي
به جهنم!
نميدانم چه غلطي مي كني از اينجا در نمي آيم
از جهنم
پوستمان را اما با سليقه مي كنند
گِرد و مارپيچ
بوي پرتقال مي آيد
دلتنگت ميشوم
غلط كردنهايت را ميگذارم براي بعد
حالا دلم تو را ميخواهد
سيگار مي خواهد
نميرسد
مثل گلوله اي كه هيچ وقت به ديوار نرسيد
سوارش ميشوم اين بار
يعني براي از اينجا رفتن بايد سوارش شد
ميشوم
حالا سوار اين گلوله ام و سوار اين گلوله تابلوهايي رد ميشود كه شهر دارد
ساده تر اينكه فاصله زياد است تا تو
تا تو و آسمان خراش چند دقيقه بعد تو
تابلو ها اين را مي گويند
نخواستن من كاري از دستش بر نمي آيد
فقط كمي دير تراتفاق يعني تو يعني آسمان خراش تو
اين گلوله اما به ديوار ميرسد اين بار
يعني ميرسانمش
جاذبه اي نيست جز جاذبه ي سرد سيمان و آهن
گير ميكنيم من و گلوله
جاذبه اي نيست جز لهيده ميان ترانه و هوا
و خاك بوي اشك مي گيرد بوي تعفَن
خودم يك بار هزار و صد پرنده را ديدم
آمدند تا سر اين اتفاق
پرت شدند توي جاذبه
گفتم كه...
تو از آنها بودي
و خاك بوي اشك گرفت
بوي تعفَن
خودمان ديديم
من و گلوله
گلوله و من
نشسته بر ديوار آسمان خراشي ‘ جايي.
محمود خلعتبری ۲۷آذر۱۳۸۵ تبریز